
۱-هی از این دریچه به آن دریچه فرج شدیم! به امید گشایشی٬ که پیش نیازش خون دل بود. که خوردیم. ۹شدیم. ۹ ماه یعنی. تا مادر زادمان. با درد... ناقص! نقص مادرزادی میترال مهر کن رو قلبمان آقای دکتر. با ریتم سوزوگداز! که یک عمر بپیچد توی زندگیمان و بشاشد توی ژنتیکمان: سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز...
۲- ۱۲۰ سانتیمتر قد دارد ۱۵ کیلوگرم وزن. مدام مقنعهی سفید نه سالهاش را محکم میکند تا حتی یک تار مویش هم پیدا نشود. معلمشان گفته فقط یک تارش کافیاست که تا ابد آویزان بمانی روی آتش جهنم. و معلمشان هم حتی نمیداند ابد چقدر است. با پسرعموهای ۳۰ سالهاش دست نمیدهد و درست نمیفهمد آنها به چه چیزش میخندند. با پسرخالهی ۱۵ سالهاش اما٬ درحالیکه مقنعهاش محکم روی سرش است پشت شمشادها دکتر بازی میکند. معلمشان گفته پسرخاله نباید موهات را ببیند. اما نگفته چه جاهای دیگری را هم نباید ببیند! خب حیا اجازه نمیدهد آدم بتواند همه چیز را به بچهها بگوید. خودشان بزرگ میشوند یاد میگیرند را اصلاح کن. خودشان بزرگ میشوند استاد میشوند. یاد تو هم میدهند. نگران نباش!
۳- ۵۷ سال بعد٬ قلبش سکته کرد. از همان روی تخت بیمارستان نماز خواندن را شروع کرد. خودش هم اما نمیدانست چرا. لابد سکته عقوبت گناهانش بوده. عقوبت آن همه نماز نخوانده... دو ماه بعد نماز خواندنش یکی در میان شد و ۵ ماه بعد سجاده را گذاشت انباری که مدام تو دست و پا نباشد. اگر مهمانی٬ کسی آمد و خواست نماز بخواند و لازم شد بچهها را میفرستد٬ بیاورند. یک سال بعد برادرش سکته مغزی کرد. این عزرائیل حتما باید سالی یک بار رد اثرش را به خانوادهشان نشان دهد. بچهها رفتند انباری سجاده آوردند براش. در این یک هفته به اندازهی همهی ۵۸ سال نماز خواند. اما کار نکرد لعنتی. دو سه روز است دایی فریدون ما در ملکوت اعلا دارد حور و پریها را انگولک میکند. فرق زیادی هم نکرده به حالش. اینجا هم که بود کارمندهاش را انگولک میکرد. اما اگر میخواست بیشتر تو کما بماند هیچ غلطی نمیشد بکند. با این حال٬ حیف هم شد. مرد با نمکی بود. یک دورهای آنقدر نشستیم پای جوکها و تکه انداختنهاش که رودهبر شده بودیم. خوش تیپ هم بود لعنتی. با آن ۷۲ سال سنش اگر آرتوروز نداشت کلی هوادار داشت. حیف که داییم بود... خب ولی محبوبتر از بقیه بود. اشکالی ندارد. عوضش در صدرةالمنتهی دیگر آرتوروز نیست. حور و پری ولی هست. راستی فرشتهها زن هستند یا مرد؟ میشود گرفتشان؟ قبلا یکبار نتیجه گرفته بودم مردند! اما ادلهام یادم نیست. حالم هیچ خوش نیست. دایی محبوبم بود. اما به تخـ تـ م! "معنا"یش را عرض میکنم.نه صورت ظاهریش را. دوباره تشریف نیاورید بگویید: کو؟ تو که نداری! نشانمان بده! که اصلا حوصلهاش را ندارم.
۴- دو سه تا داستان هست که حوصله تایپشان را ندارم. وقتش را هم شاید! دوست دارم بروم یک گوشهای بیفتم بمیرم. یک مدتی هیچ کس را نبینم. صدای نامجو را هم نشنوم حتی. احساس مسئولیت هم نکنم٬ حتی همین یک ذرهاش را. مهربان هم نباشم. دوست هم نداشته باشم کسی را. کسی هم دوستم نداشته باشد محض خدای رضا.
۵- حتی آنفولانزای خوکی هم نیامد بگیردمان.
آقا جان کی میداند که چه میخواهد از جان ما این خانم٬ که دست از سرمان برنمیدارد که هی: دست به تو نمی رَسَد...
دست اگر میرَسید، تو خرما نمیشدی بر نخیل و ما حلقه بر در، که هر چه میکوبیم بستهتر شود و میخ.... محکم. و هی میخ و هی کوبیدهتر بشویم و فروتر برویم و مکعبی بسازیم، از شش وجه تاریکی و هشت گوش تنهایی و یک گوشهاش بخزیم از این همه شش و هشت ناموزون و مدام و مدام و مدام٬ سوراخش کنیم به نقطهی روشن یک سیگار و خیسش کنیم به نقطههای بینور اشکهای ناگزیر و مچالهتر شویم هر روز و تو بالاتر بروی از نخیل. کاش لالمانی بگیرد حداقل این خانم و هی نکوبد مچالگیمان را برسرمان، چون حلقه بر در که: مشترک مورد نظر در دسترَس نمیباشد.
پ.ن: پرندهمان نیامد
کوچک
همچون گلوگاه پرندهای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمیماند
که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است
که حضور انسان
آبادی است
شاملو
۱- تابم نده بر مدار تب٬ که من هنوز پا نگرفتهام از داغی سرسرههای تابستان. تا بیایی٬ پله پله از تنم بالا و سر بخوری از روحم پایین و تاب بنفشه بدهی و بیتابی ما٬ از طرهی مشکسات. همین سرگیجهام بس بود. باز محور چرخ و فلک گذرای نگاهت را٬ سیاهچالهی کهکشانی گذاشتی٬ که نابود آن همه "سرسرههای تجربه"ام را؟
بیا و پیچ گشتی را بردار و این نیم بند ِ قلب ِ ما را باز کن از هم. جز یک مشت پیچ و مهرهی زنگ زدهی هرزه گرد٬ هر چه یافتی فدای سر انگشتت که پیچ و تاب را باز کند از ما٬ روزی٬ به نوازشی.
۲- ممد گیر داده. سوالای سخ سخ میپرسه. اما من دوس دارم جوابشو بدم. من ۹/۹/۹۹ ٬ خوشالم یا ناراحت یا بردهام یا باخته٬ یا خوشبخ یا بدبخ٬ رخشور یا مهندس یا فیلمنامه نویس٬ فقط میدونم اینجا نیستم.