تبليغاتX
ابری که زن شد
جمعه شانزدهم بهمن 1388

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود در سرزمینهای خیلی دور یک ملکی بود که توش همه چیز عالی بود. همه چیز سر حساب کتاب و درست و درمان بود. جوان‌ها عاشق علم و دانش بودند. پیرها زیاد عاشق پند و اندرز نبودند. بچه‌ها هیچ کدام عقده‌های کوچک و بزرگ به دلشان نمی‌ماند. مردم کلی فرهیخته و فرهنگی بودند. برای همین بیست متر به بیست متر توی خیابان‌ها دکه‌ی روزنامه بود و توی اتاق انتظار دکترها همیشه یک بغل مجله و روزنامه پیدا می‌شد و تلویزیون هم گروگر سریال تاریخی می‌ساخت و اخبار جهان را به سمع و نظر ملت می‌رساند. رئیس مملکت آن ملک هم چون می‌دانست مردم اهل فرهنگ و هنر هستند هی برای شاعرها و نویسنده‌ها روز ملی تعیین می‌کرد. اصلا بیست و چهار ساعت یک تقویم با یک مشت کتاب تاریخی جلوش باز بود و داشت تولد این و آن درگذشته را ثبت می‌کرد که در مواقعی که فرهنگ خونشان پایین می‌افتاد یکی دوتایش را تزریق کند به جامعه.

بعد ناگهان معلوم نیست چطور شد. ویروس بود افتاد به جان ملت، یا سیری زد زیر دلشان، یا دنبال دردسر می‌گشتند که دستمال را الکی به سرشان نبسته باشند... ناگهان ریختند به هم و همه‌جا را شکستند و سوختند و خوردند و بردند. رئیس مملکت آن ملک که خیلی سعی داشت همه چیز را به کفشش نشان بدهد، سعی کرد توی این مدت خیلی از خودش دمکراسی نشان بدهد. اینترنت را خراب نمی‌کرد. اسمس ها را قطع نمی‌کرد. روی ماهواره پارازیت نمی‌فرستاد. اما آخرش نتوانست تاب بیاورد و صدای انقلاب مردمش را شنید ارواح عمه‌اش. ول کرد و رفت حالش را بکند آخر عمری. جامعه شناس‌ها و محقق‌ها هم از این ور کلی تحقیق کردند و بیست و چهار ساعت توی تلوزیون‌های مختلف قضیه را ریشه یابی کردند. دست آخر فهمیدند این قضیه همان از سر سیری است که عرض شد. چون همیشه فکرش را که خوب بکنید می‌بینید همه‌ی اتفاق‌ها الکی الکی می‌افتد. مثلا یک روز مردم خوشی می‌زند زیر دلشان و الکی الکی شروع می‌کنند توی خیابان روی دیوارها شعار بدهند. یا می‌روند طرفدار این تیم و آن تیم می‌شوند که وقتی برد سکته بکنند و وقتی باخت در و دیوار را بشکنند . یا مثلا چون از درس خواندن خسته می‌شوند می‌روند توی مجله‌ی دانشگاه یک مقاله‌ی فحش‌دار می‌نویسند تا رئیس دانشگاه اخراجشان کند و غیره.

عرض کنم خدمتتان رئیس بعدی که آمد توی مملکت تصمیم گرفت کارها را اصولی پیش ببرد. دید طبق تحقیقات ایراد رژیم قبلی این بود که مردم زیادی سیر بودند. پس معلوم می‌شود خوردن اقتدار ملی‌شان را مخدوش می کند. آن وقت خوردن را ممنوع کرد. به جایش یک شیاف‌ها و آمپول‌ها و سرم‌هایی از ویتامین‌ها و مواد لازم درست کردند تا به طور عادلانه بین مردم توزیع کنند. یک عده هم که آتششان تندتر بود همان اول رفتند معده‌ی صاحبمرده را کندند انداختند دور تا وسوسه‌شان نکند. یک عده‌ی خیلی کمی‌ هم که تا می‌آمدند لب از لب بگشایند و بگویند این چه حماقتی‌است٬ بقیه چون که تازه خون داده بودند و جوان هایشان پرپر شده‌ بود٬ صدایشان را در نطفه خفه می‌کردند و خلاصه همه‌ی آن آدم‌های بی بصیرت که نمی‌فهمیدند "ما خون داده‌ایم و این‌ها" یعنی چه یا مملکت را ول کردند و رفتند یا ماندند و تیرباران شدند. یا تقیه کردند تا به وقتش.

از آن طرف هم مردم چون چیزی نمی‌خوردند، احتیاجی هم به اجابت مزاج نداشتند برای همین اوایل تشکیل نظام جدید یک عده کلنگ به دست می‌افتادند به جان مستراب‌ها و به عنوان نماد فساد آن‌ها را خراب می‌کردند و به جایشان دانشگاه آزاد می‌ساختند. یک عده‌ هم ناراضی بودند، اما فقط توی دلشان. این شد که کم کم رسم مستراب ساختن ورافتاد. عوضش رعیت حسابی خوش خوشانشان شده بود.  هیچ جانور زبان بسته‌ای هم کشته نمی‌ّد که یک لقمه‌ی چپ آدم بشود. همه لم می‌دادند توی خانه‌هایشان و کپسول و آمپول های مورد نیازشان را شب عید و ماه رمضان و اینها با کوپن می‌گرفتند و روزگارشان را می‌گذراندند.

بعد ناگهان یک مصلحی ظهور کرد که همانا معجزه‌ی هزاره‌ی سوم بود. قبل از ظهور کاملش هم هی توی بوق و کرنا داد زد و هنجره‌اش را پاره کرد که: "آقا آن بالاها بخور بخور است. مستراب هم دارند تازه." یک عده هم که کنجکاو شده بودند چه خبر است رفتند بهش رای دادند که بشود رئیس دولت آن ملک و اسامی ِ "آن بالاها" را اعلام کند. ما که نمی‌دانیم اما می‌گفتند خودش هم افتاده به بخور بخور. کم کم بوی غذا توی ملک پیچید و ملت هجوم بردند به این‌ور و آن‌ور تا حق‌شان را پس بگیرند. تازه فاجعه از آن‌جایی شروع شد که سیر و پر و ورم کرده افتادند یک گوشه‌ و فهمیدند که به مبال احتیاج دارند.

توی آن ملک حتی یک مستراب هم پیدا نمی‌شد.

+ خاکستر شده درساعت 23:8 به آتش مریمی.
پنجشنبه هشتم بهمن 1388
صبح انقلاب

مهمان: از دیگر دستاوردهای این انقلاب احداث آزاد راهی هستش که دارغوزآباد علیا رو به سفلی وصل می کنه که توسط دولت نهم به بهره برداری رسیده. همچنین آب و برق و گاز رسانی به دارغوزآباد سفلی دیگر دستاورد این سی سال هستش که همچنان توسط دولت نهم به بهره برداری رسیده. احداث استخر و سالن ورزشی و کتابخانه و ... که همگی توسط دولت نهم به بهره برداری رسیده اند و در سفر استانی سوم احداث دویست و نود پارک و شهربازی و سینما و تئاترو فرهنگسرا و تصفیه خانه و نیروگاه و مدرسه و دانشگاه و مسجد و بیمارستان و شیرخوارگاه و مرکز توانبخشی و... توسط دولت محترم یک شبه به تصویب رسید و همگی از دستاوردهای سی سال گذشته هستن.

مجری: پلی که در تصویر داریم چی هست؟

مهمان: بله این پل یکی از قدیمی ترین دستاوردهای دولت نهم هستش که سیصد و پنجاه سال قدمت داره و...


سمیه گفت: مواظب باش همسترا باردار نشن چون یهویی چارصدتا میزان.

با خودم فکر کردم خدا هم باید دچار چنین اشتباهی شده باشد. او دوتا جانور از سر تفنن ساخته که حالشان را ببرد. حکما نمی دانسته با این همه علاقه شان به زادوولد تو چه دردسر بزرگی می افتد

حالا هم که دیگر پی اش را ول کرده

+ خاکستر شده درساعت 9:40 به آتش مریمی.
یکشنبه چهارم بهمن 1388

خواهرم دوتا همستر داره. چون با هم زندگی نمی‌کنیم من زیاد نمی‌دونستم همستر چه جور جونوریه. اما الان چند روزی هست که با هم زندگی می‌کنیم و من با دوتا مدل شگفت انگیز(!) انسان روبرو شدم. ازشون خوشم نمیاد. هیچ با نمک نیستن. اصلا هم نمیشه ولشون کرد تو خونه٬ مثل سگ و گربه. چون هر لحظه ممکنه برن زیر پات و له بشن و تو با مخ بیای رو زمین. حتی مثل موش‌ها و جونده‌های دیگه فرز هم نیستن. و این ترس آدم رو بیشتر می‌کنه. خیلی خنگن ولی خب تا حدی انسان رو تشخیص می‌دن. می‌فهمن که دست خواهرم دستیه که واسشون غذا میاره و امنه و دست من دستیه که ردشون می‌کنه برن پی کارشون. خودشون هم زیاد علاقه‌ای به من ندارن. اما یه نکته‌ی خیلی جالب توشون هست. خواهرم تو آکواریوم اونا یه پوشش پلاستیکی پهن می کنه و با نوارچسب می‌چسبونه به دیواره‌های آکواریوم. دلیلش اینه که اونا می‌شاشن و شاش‌اشون بعد از چند روز بو می‌گیره و برای اینکه مجبور نشه آکواریوم رو بشوره اون پوشش رو پهن می‌کنه. بعد پوشال می‌ریزه و اونا روی پوشال زندگی می‌کنن. اما این همسترا علاقه‌ی زیادی به پس زدن پوشال و جویدن پلاستیک زیرپاشون دارن. از لحاظ غذایی وضعشون از وضع من یکی که خیلی بهتره. شاید چون یک نفر دلسوز دارن! تیکه‌های چوب و روزنامه‌ و جدیدا پلاستیک هم برای جویدن دارن. اما اونا دوست دارن پلاستیک زیر پاشون رو بجون و پاره کنن. من فک می کنم دلیلش اینه که تصور می‌کنن این رو اگه بجون می‌تونن از این قفس شیشه‌ای بیان بیرون. علاقه‌ی شدیدی به بیرون اومدن دارن. وقتی کسی (خصوصا خواهرم) نزدیک آکواریومشون میره به شدت بی‌تابی می‌کنن. تمام شب رو تا صبح کف‌پوششون رو می‌جون و صبح تا شب می‌خوابن. امروز وقتی‌خواهرم آکواریومشون رو تمیز می‌کرد یه چیز خیلی جالبی دیدم. اونا تمام کف‌پوششون رو جویده بودن. دایره‌های کوچک پلاستیک از توش در‌اورده بودن و ول کرده بودن یه گوشه و داشتن جای جدیدی رو می‌جویدن. وقتی کف‌پوششون عوض شد و دوباره رفتن توی آکواریوم طبق معمول یه مدت در و دیوار رو چک کردن و وقتی دیدن هیچ راه خروجی نیست شروع کردن با جدیت وصف ناپذیری از نو فرش زیر پاشون رو تکه تکه کردن. هی‌جویدن و امتحان کردن جای جدید و به سردی سفت شیشه رسیدن و باز از اول.

یاد خودم افتادم. یاد خودمون. همه‌ی ما!

داشتم فک می‌کردم کسایی که به تناسخ معتقدن خیلی بهتر از خدا پرستای دیگه هستن. حداقل دلیل و توجیهی برای اون همه رنجی که می‌کشن دارن. اما بقیه‌ی خدا پرستا فقط رنج می‌کشن و خدایی رو که عادل نیست٬ دقیقا به صفت عدل(!) می‌پرستن.

 

+ خاکستر شده درساعت 23:36 به آتش مریمی.