تبليغاتX
ابری که زن شد
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
و قال بنجامین(ص) : خرها عمر دراز دارند

۱-هی از این دریچه به آن دریچه فرج شدیم! به امید گشایشی٬ که پیش نیازش خون دل بود. که خوردیم. ۹شدیم. ۹ ماه یعنی. تا مادر زادمان. با درد... ناقص!  نقص مادرزادی میترال مهر کن رو قلبمان آقای دکتر. با ریتم سوزوگداز! که یک عمر بپیچد توی زندگیمان و بشاشد توی ژنتیکمان: سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز سوزوگداز...

۲- ۱۲۰ سانتی‌متر قد دارد ۱۵ کیلوگرم وزن. مدام مقنعه‌ی سفید نه ساله‌اش را محکم می‌کند تا حتی یک تار مویش هم پیدا نشود. معلمشان گفته فقط یک تارش کافی‌است که تا ابد آویزان بمانی روی آتش جهنم. و معلمشان هم حتی نمی‌داند ابد چقدر است. با پسرعموهای ۳۰ ساله‌اش دست نمی‌دهد و درست نمی‌فهمد آن‌ها به چه چیزش می‌خندند. با پسرخاله‌ی ۱۵ ساله‌اش اما٬ درحالیکه مقنعه‌اش محکم روی سرش است پشت شمشادها دکتر بازی می‌کند. معلمشان گفته پسرخاله نباید موهات را ببیند. اما نگفته چه جاهای دیگری را هم نباید ببیند! خب حیا اجازه نمی‌دهد آدم بتواند همه چیز را به بچه‌ها بگوید. خودشان بزرگ می‌شوند یاد میگیرند را اصلاح کن. خودشان بزرگ می‌شوند استاد می‌شوند. یاد تو هم می‌دهند. نگران نباش!

۳- ۵۷ سال بعد٬ قلبش سکته کرد. از همان روی تخت بیمارستان نماز خواندن را شروع کرد. خودش هم اما نمی‌دانست چرا. لابد سکته عقوبت گناهانش بوده. عقوبت آن همه نماز نخوانده... دو ماه بعد نماز خواندنش یکی در میان شد و ۵ ماه بعد سجاده را گذاشت انباری که مدام تو دست و پا نباشد. اگر مهمانی٬ کسی آمد و خواست نماز بخواند و لازم شد بچه‌ها را می‌فرستد٬ بیاورند. یک سال بعد برادرش سکته مغزی کرد. این عزرائیل حتما باید سالی یک بار رد اثرش را به خانواده‌شان نشان دهد. بچه‌ها رفتند انباری سجاده آوردند براش. در این یک هفته به اندازه‌ی همه‌ی ۵۸ سال نماز خواند. اما کار نکرد لعنتی. دو سه روز است دایی فریدون ما در ملکوت اعلا دارد حور و پری‌ها را انگولک می‌کند. فرق زیادی هم نکرده به حالش. اینجا هم که بود کارمندهاش را انگولک می‌کرد. اما اگر میخواست بیشتر تو کما بماند هیچ غلطی نمی‌شد بکند. با این حال٬ حیف هم شد. مرد با نمکی بود. یک دوره‌ای آنقدر نشستیم پای جوک‌ها و تکه انداختن‌هاش که روده‌بر شده  بودیم. خوش تیپ هم بود لعنتی. با آن ۷۲ سال سنش اگر آرتوروز نداشت کلی هوادار داشت. حیف که داییم بود... خب ولی محبوبتر از بقیه بود. اشکالی ندارد. عوضش در صدرة‌المنتهی دیگر آرتوروز نیست. حور و پری ولی هست. راستی فرشته‌ها زن هستند یا مرد؟ می‌شود گرفتشان؟ قبلا یکبار نتیجه گرفته بودم مردند! اما ادله‌ام یادم نیست. حالم هیچ خوش نیست. دایی محبوبم بود. اما به تخـ ‌تـ‌ م! "معنا"یش را عرض می‌کنم.نه صورت ظاهریش را. دوباره تشریف نیاورید بگویید: کو؟ تو که نداری! نشانمان بده! که اصلا حوصله‌اش را ندارم.

۴- دو سه تا داستان هست که حوصله تایپشان را ندارم. وقتش را هم شاید! دوست دارم بروم یک گوشه‌ای بیفتم بمیرم. یک مدتی هیچ کس را نبینم. صدای نامجو را هم نشنوم حتی. احساس مسئولیت هم نکنم٬ حتی همین یک ذره‌اش را. مهربان هم نباشم. دوست هم نداشته باشم کسی را. کسی هم دوستم نداشته باشد محض خدای رضا.

۵- حتی آنفولانزای خوکی هم نیامد بگیردمان.

+ خاکستر شده درساعت 21:57 به آتش مریمی.
دوشنبه هجدهم آبان 1388

آقا جان کی می‌داند که چه می‌خواهد از جان ما این خانم٬ که دست از سرمان برنمی‌دارد که هی: دست به تو نمی رَسَد...

دست اگر می‌رَسید، تو خرما نمی‌شدی بر نخیل و ما حلقه بر در، که هر چه می‌کوبیم بسته‌تر شود و میخ.... محکم. و هی میخ و هی کوبیده‌تر بشویم و فروتر برویم و مکعبی بسازیم، از شش وجه تاریکی و هشت گوش تنهایی و یک گوشه‌اش بخزیم از این همه شش و هشت ناموزون و مدام و مدام و مدام٬ سوراخش کنیم به نقطه‌ی روشن یک سیگار و خیسش کنیم به نقطه‌های بی‌نور اشک‌های ناگزیر‌ و مچاله‌تر شویم هر روز و تو بالاتر بروی از نخیل. کاش لالمانی بگیرد حداقل این خانم و هی نکوبد مچالگی‌مان را بر‌سرمان، چون حلقه بر در که: مشترک مورد نظر در دسترَس نمی‌باشد.

پ.ن: پرنده‌‌مان نیامد

+ خاکستر شده درساعت 19:58 به آتش مریمی.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
روزی که تو بازآیی
آه اگر آزادی سرودی می‌خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده‌ای

هیچ کجا دیواری فرو ریخته بر جای نمی‌ماند

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی‌ است

که حضور انسان

آبادی است

شاملو

+ خاکستر شده درساعت 23:29 به آتش مریمی.
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388

۱- تابم نده بر مدار تب٬ که من هنوز پا نگرفته‌ام از داغی سرسره‌های تابستان. تا بیایی٬ پله پله از تنم بالا و سر بخوری از روحم پایین و تاب بنفشه بدهی و بی‌تابی ما٬ از طره‌ی مشک‌سات. همین سرگیجه‌ام بس بود. باز محور چرخ و فلک گذرای نگاهت را٬ سیاهچاله‌ی کهکشانی گذاشتی٬ که نابود آن همه "سرسره‌های تجربه"‌ام را؟

بیا و پیچ گشتی را بردار و این نیم بند ِ قلب ِ ما را باز کن از هم. جز یک مشت پیچ و مهره‌ی زنگ زده‌ی هرزه گرد٬ هر چه یافتی فدای سر انگشتت که پیچ و تاب را باز کند از ما٬ روزی٬ به نوازشی.

۲- ممد  گیر داده. سوالای سخ سخ می‌پرسه. اما من دوس دارم جوابشو بدم. من ۹/۹/۹۹ ٬ خوشالم یا ناراحت یا برده‌ام یا باخته٬ یا خوشبخ یا بدبخ٬ رخشور یا مهندس یا فیلمنامه نویس٬ فقط میدونم اینجا نیستم.

+ خاکستر شده درساعت 0:23 به آتش مریمی.
جمعه یکم آبان 1388
اتاق بازجویی شماره 17
این دوازدهمین بار است که برای ادای پاره‌ای توضیحات با این آقای نیروی انتظامی روبرو می‌شوم. اصرار بیهوده‌اش برای اینکه ربطی به نیروی انتظامی ندارد دیگر حالم را به هم می‌زند. می‌دانم که داستان قتل لو رفته است و آن‌ها به شکل احمقانه‌ای در تلاشند که من را با فریب به اقرار مجبور کنند. خوب یادم است که اولین بار که همین آقای پلیس، باهام حرف می‌زد تمام تلاشم را می‌کردم تا به هیچ وجه دندان‌هام را نبیند. دو تا دندان جلویی کجم را. اما الان دیگر براش لبخند می‌زنم. به سوال‌هاش با نیش باز جواب‌های جفنگ می‌دهم. این برادر باهوش حتی به ذهنش نمی‌رسد که اراجیف من متناقض است. آن وقت چطور می‌خواهد از روی دندانم مچم را بگیرد؟
هربار که از اتاق بازجویی - که این‌ها به طرز رقت‌آوری اصرار دارند که اتاق بازجویی نیست و بازداشتی هم درکار نیست - پایم را می گذارم بیرون، یادم نمی‌ماند چه گفته‌ام. چه برسد به اینکه بخواهم حرف‌هایم را هماهنگ کنم تا متناقض نباشد. چرت و پرت تحویل این پلیس‌ها دادن، یک جور تفریح شده که توی زندگی جدید و یکنواختم غنیمتی است.
حالا بار دوازدهم است که من همراه دو نفر که می دانم سربازهایی هستند٬ که با لباس های راحت سفید‌ رنگشان سعی در فریب دادن من دارند٬ برای ادای پاره‌ای توضیحات به کلانتری شماره 17 می‌روم. یک ساختمان متروکه شبیه خانه‌ی ارواح، در بیرون از شهر. نگهبان دم درش بیشتر شبیه بابا مدرسه‌هاست. کت و شلوار سیاه رنگ و رو رفته‌ای دارد. یک صندلی ارج درب و داغان گذاشته دم در و مدام چرت می‌زند. اصلا هم براش مهم نیست کی می‌رود کی می‌آید. داخل ساختمان، پر از آدم‌های سرگردان دربه‌در مانده است. گاهی صدای جیغ های گوشخراش و نامفهوم یک زن از طبقه‌ی بالا می‌پیچد (چون طبه‌ی بالا مخصوص زن‌هاست) و بعد پرسنل اینجا که می‌دوند آرامش کنند. یا یک گروه که توی پله‌ها یا راهروها دنبال هم می‌دوند و اداهای بیخود درمی‌آورند. گذشتن از راهروهای اینجا برایم خفه کننده است. آدم متشخصی مثل من را از میان جانیان نیمه‌دیوانه‌ای عبور دادن برای ادای پاره‌ای توضیحات احمقانه. 
هر بازجویی یک ساعت بیشتر طول نمی‌کشد. بازجو که خیلی به حرف زدن علاقه نشان می‌دهد٬ اصرار دارد که این بازجویی نیست و تو فقط برای ادای پاره‌ای توضیحات اینجا هستی. من همه چیز می‌گویم به جز اینکه ژیلا را کشته‌ام.
ژیلا یا همان ژیلا خانم، همسایه‌ی روبرویی، در مجتمع محل زندگی قبلی‌ام، زن چاق و تپلی بود که لهجه‌ی غریبی داشت که تا به حال نشنیده بودم٬ و چادرش را همیشه طوری سر می‌کرد که یک بازوی چاقش کاملا بیرون بود و مدام توی راهروهای مجتمع برای خودش می‌گشت، هر مردی را که می‌دید فوری چادرش را روی بازوش می‌کشید. اما مسلما برای مردهای مجتمع هم زیاد اتفاق می افتاد که از یک جایی بازوی درست و درمانش را حسابی دید بزنند. ژیلا خانم هم همیشه یکی دوتا از زن‌ها را گیر می‌آورد که بایستد و همراهشان گپ بزند و این یکی دونفر که می‌رفتند، صد در صد یکی دونفر بعدی پیدا می‌شدند.
اینطور که سکناتش نشان می‌داد، این زن حوالی چهل سالگی بود. گفته می‌شد که یک دختر دانشجو و یک پسر دبیرستانی دارد. شوهرش بازنشسته‌ی ارتش است و حالا یک مغازه‌ی کتابفروشی دارد. با این حال ژیلا از همه‌ی این‌ حرف‌ها جوان‌تر نشان می‌داد. مثل دختر‌های تپل چهارده‌ساله‌، پر انرژی و باطراوت بود. و از آن‌ها جالب‌تر٬ چیز‌هایی که در موردش شنیده می‌‌شد انگار اصلا صحت نداشتند. من همسایه‌ی روبرویش بودم و هیچ‌وقت ندیدم که او درگیر شوهر و بچه‌ای باشد. مثل این بود که او با داستانی ساختگی از خانواده اش٬ توانسته باشد همه را فریب بدهد. این بود که من را بیشتر متوجه‌اش می‌کرد. گاهی آنقدر نگاهش میکردم که وقتی ناگهان به خودم می‌آمدم می‌دیدم او هم معلوم نیست چقدر وقت است که همانطور ایستاده و جوری که معنی نگاهش را نمی‌فهمم به من نگاه می کند.
یک روز توی آسانسور من و ژیلا و دو تا خانم دیگر بالا می‌رفتیم که سر و صدای جیغ خفه‌ی یکی از ساکنان دیوانه‌ی مجتمع را شنیدم. گویی زنش دم دهانش را می‌گرفت. مرد تنهایی بود و ظاهرا بیمار. بچه‌ای نداشت و سر پیری با کلفت بیوه‌اش ازدواج کرده بود. همین طور که آسانسور بالا می‌رفت ژیلا با آن لحن فضولی خاص خودش رو به یکی از زن‌ها پرسید: با دختراشه؟ مخاطبش در حالی که من را با نگاه مشکوکی٬ زیر چشمی ورانداز می‌کرد٬ جواب داد: وا ژیلا خانم؟ این که دختر نداره. بیچاره زنش...
آن وقت من احساس کردم که ژیلا چقدر سـکـسـی است. سخت نبود خفت کردنش. یک روز که جلوی در خانه‌شان تنها گیرش آوردم بهش حمله کردم، جیغ کوتاهش را با دستی که جلوی دهانش گرفته بودم خفه کردم. با دست دیگرم٬ برای رام کردنش٬ لای پاهاش را می‌کاویدم. جواب داد. دست از تقلا کشید. در خانه‌شان را هل داد و من را کشان کشان همراه خودش برد. چادرش از سرش رها شد توی راهرو. لبهای سرخ و داغش را محکم چسبیدم و همانطور با یک دستم زیر دامنش را می‌کاویدم با دست دیگرم آنقدر گردن چاقش را فشار دادم تا از تقلا افتاد. مطمئن که شدم مرده٬ رهاش کردم و تمام پوست صورت و بدنش را با دندان‌هام گاز گرفتم. وقتی که می‌رفتم٬ دیدم که روی تمام تنش جای دوتا دندان کج جلوییم مانده بود.
دو تا سرباز٬ مثل هر دوازده بار٬ من را از اتاق بازجویی تا اتاق محل زندگی خودم همراهی می کنند.
+ خاکستر شده درساعت 13:30 به آتش مریمی.